عطا ملك جوينى

118

تاريخ جهانگشاى جوينى ( فارسى ) ( ط دنياى كتاب )

تيراندازانى كه سهم خدنگ هريك قوس را و بال تير كند « 1 » و ابناى زين و رخش « 2 » را بنات نعش گرداند ، و قلب را بمردان كارديده و حلو و مرّ روزگار چشيده روز مصاف را شب زفاف پندارند حدود بيض « 3 » را با خدود « 4 » بيض « 5 » مضاف « 6 » كنند زخم رماح را « 7 » لثم ملاح « 8 » شناسند مزيّن گردانيد ، و از راه طالقان چون سيل در انحدار و زفانهء آتش در انصعاد « 9 » بر آب « 10 » چون باد روان شد و سم « 11 » اسبان خاك در چشم زمان مىكردند « 12 » ، و هم در روز حركت كبشى كوهى در ميانهء راه پيش آمد جوانان جوياى نام « 13 » در حال آن را بتير زدند پادشاه آن را بفال گرفت و دانست كه كبش نطّاح در تنور بلا قربان « 14 » خواهد شد و كيش حسن صبّاح بىقربان « 15 » ، و چون « 16 » آن‌روز

--> ( 1 ) و بال تير ( عطارد ) در دو برج قوس و حوت است ( شرح بيست باب ) ، ( 1 - 2 ) كذا فى ج ز ، آ ب د ح با تنقيط ناقص ، ه : اسارين ؟ ؟ ؟ درخش ، ( 3 ) كذا فى ز ( نپض ؟ ؟ ؟ ) ، ساير نسخ با تنقيط ناقص يا فاسد ، - ج « را » را ندارد ، ( 4 ) تنقيط قياسى ، جميع نسخ : حدود ، - د « با » را ندارد ، ( 5 ) تنقيط قياسى ، ح : بيص ؟ ؟ ؟ ، ج د : سفن ، آ ب : سفن ؟ ؟ ؟ ، ه ز : سقن ، - حدود بيض يعنى دمهاى شمشيرها و تيزيهاى آنها ، و خدود بيض يعنى چهرهء زنان سفيد اندام ، ( 6 ) كذا فى ج د ح ، باقى نسخ : مصاف ، ( 7 ) كذا فى ب ج ه ز ، آ ح با تنقيط ناقص ، د : رمح رماح را ، ( 8 ) كذا فى د ه ح ، ز : كثم ملاح ، آ ج : رماح الثم ملاح ، ب : رماح الثمر ملاح ، - ج 1 ص 63 س 5 : « زخم رماح لثم ملاح شناسند » ، ( 9 ) كذا فى خمس نسخ ، ح : انصعاد ؟ ؟ ؟ ، ه : انعصار ، - انصعاد از باب انفعال در كتب لغت معتبره به نظر نرسيد و در اين معنى صعود يا اصعاد يا تصعيد يا اصلا ارتفاع استعمال كنند ، ( 10 ) بر آب يعنى فورا و با شتاب و سريعا ، رجوع بمقدّمهء ج 2 ص ز ، ( 11 ) كذا فى آ د ح ، ب ( بتصحيح جديد ) ج ه : بسم ، ز : از سم ، ( 12 ) از قبيل ارجاع ضمير جمع بمفرد بتوهّم معنى جمعيّت است ، رجوع بمقدّمهء ج 2 ص د شمارهء 4 ، - د : ميكرد ، ( 13 ) كذا فى ج ه ز ، آ ب : حويا نام ، ح : جويان نام ، د ندارد ، ( 14 ) كذا فى ب ج ه ز ، آ : قربان ؟ ؟ ؟ ، ح : قربان ؟ ؟ ؟ ، د : بريان ، ( 15 ) كذا فى ب د ز ه ، آ ح : قربان ، ج : فرمان ، - مراد از قربان دوّم مقرّبان و خواصّ پادشاه است يا مصدر قرب است بمعنى قرب و تقرّب ( لسان ) ، يعنى مذهب حسن